close
تبلیغات در اینترنت
داستان زیبا و آموزنده خانوم خوشگله


درحال بارگذاری ....
سایت عاشقانه لاو سیب

به سایت عاشقانه لاو سیب خوش آمدید!
با عضویت در سایت عاشقانه لاو سیب میتوانید در انجمن عاشقانه تاپیک ارسال کنید و از
پنل کاربریبرای خود امضا و آواتار ایجاد کنید. با ارسال تاپیک های مفید در انجمن عاشقانه میتوانید مقام های مدیریت ، پلیس ، ناظم و.. را بدست آورید. و..

پس همین الان به جمع 248 کاربر سایت عاشقانه لاو سیب بپیوندید!

  • نام کاربری :
    رمز عبور :
    تکرار رمز :
    ایمیل :
    نام اصلی :
    کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
خبرنامه
با وارد کردن ایمیل خود و تایید آن میتوانید هر شب جدیدترین پست های سایت عاشقانه لاو سیب را در ایمیل خود داشته باشید

آمار سايت
  • آمار مطالب
  • کل مطالب : 1112
  • کل نظرات : 337
  • آمار کاربران
  • کل کاربران : 248
  • افراد آنلاين : 2
  • اطلاعات
  • امروز : چهارشنبه 28 شهریور 1397
  • آي پي شما : 54.166.203.17
  • مرورگر شما :
آرشيو سالانه
کانال تلگرام
سایت عاشقانه
فایل سیتی
فروشگاه فایل
ربات چت تلگرام
نیو چنلز
فال حافظ
نظر سنجي
سایت چطوره؟




عاشق
عاشق
گریه هایم بی صداستــ
عشق من بی انتهاستــ
رد پای اشکهایم را بگیر
تا بدانی خانه عاشق کجاستــ...
خآنه تکآنی
خانه تکانی
بـرای خـآنـه تکـآنـی دلـم
امـروز وقتــ خـوبیــ ست
چـه سـختــ است پاکیزه کـردن هـمـه چـیـز
از زدودن خآطـره هآی کهنـه گـرفـتـه
تا شـسـتـن گـرد و غبـآر دلتنـگی...
روی طـآقـچـه هـای تـنـهـآیـی
آه ! ای خـدا! خآنه تکآنـی چـه سختـــ است!!!
تنهـایی
تنهایی
آدمهایی که تنهایی رادوست دارند ..
یک زمانی یک نفر را آنقدر دوست داشتند...
که الان ...نمیتونند یا نمیخواهند هیچ کسی راجایگزین کنند ........
کنآرم که هستی
کنارم که هستی
کنـآرم کــه هستـی
خیـآبـآن هـآ از مآهـیـت مـی افتـنـد
رسـیـدنـی در کـآر نـیـسـت
شآنـه بـه شـآنـه مـقـصـدم قـدم مـیـزنـم
نماد ستاد سازماندهی
logo-samandehi
داستان زیبا و آموزنده خانوم خوشگله
  • تعداد بازديد : 73
  • داستان زیبا و آموزنده خانوم خوشگله

    داستان کوتاه زیبا و آموزنده خانوم خوشگله شماره بدم؟!

    خانوووووووم….شــماره بدم؟؟؟؟؟؟

    خانوم خوشــــــگله برسونمت؟؟؟؟؟؟؟

    خوشــــگله چن لحظه از وقتتو به مــــا میدی؟؟؟؟؟؟

    این ها جملاتی بود که دخترک در طول مســیر خوابگاه تا دانشگاه می شنید!

    بیچــاره اصـلا اهل این حرفـــــها نبود…این قضیه به شدت آزارش می داد

    تا جایی که چند بار تصـــمیم گرفت بی خیــال درس و مــدرک شود

    و به محـــل زندگیش بازگردد.

    روزی به امامزاده ی نزدیک دانشگاه رفت…

    شـاید می خواست گله کند از وضعیت آن شهر لعنتی….!

    دخترک وارد حیاط امامزاده شد…خسته… انگار فقط آمده بود گریه کند…

    دردش گفتنی نبود….!!!!

    رفت و از روی آویز چادری برداشت و سر کرد…وارد حرم شدو کنار ضریح نشست.

    زیر لب چیزی می گفت انگار!!! خدایا کمکم کن…

    چند ساعت بعد،دختر که کنار ضریح خوابیده بود با صدای زنی بیدار شد…

    خانوم!خانوم! پاشو سر راه نشستی! مردم می خوان زیارت کنن!!!

    دخترک سراسیمه بلند شد و یادش افتاد که باید قبل از ساعت ۸ خود را به خوابگاه برساند…

    به سرعت از آنجا خارج شد…وارد شــــهر شد…

    امــــا…

    اما انگار چیزی شده بود…دیگر کسی او را بد نگاه نمی کرد..!

    انگار محترم شده بود… نگاه هوس آلودی تعـقــیبش نمی کرد!

    احساس امنیت کرد…با خود گفت:مگه میشه انقد زود دعام مستجاب

    شده باشه!!!! فکر کرد شاید اشتباه می کند!!! اما اینطور نبود!

    یک لحظه به خود آمد…

    دید چـــادر امامــزاده را سر جایش نگذاشته…!

    نظرات
  • به نظرات و درخواست های شما اهمیت می دهیم مطمئن باشید !

  • نام
    ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
    وبسایت
    :) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
    نظر خصوصی
    مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
    کد امنیتیرفرش کد امنیتی