close
تبلیغات در اینترنت
داستان شب عروسی علی و مریم


درحال بارگذاری ....
سایت عاشقانه لاو سیب

به سایت عاشقانه لاو سیب خوش آمدید!
با عضویت در سایت عاشقانه لاو سیب میتوانید در انجمن عاشقانه تاپیک ارسال کنید و از
پنل کاربریبرای خود امضا و آواتار ایجاد کنید. با ارسال تاپیک های مفید در انجمن عاشقانه میتوانید مقام های مدیریت ، پلیس ، ناظم و.. را بدست آورید. و..

پس همین الان به جمع 248 کاربر سایت عاشقانه لاو سیب بپیوندید!

  • نام کاربری :
    رمز عبور :
    تکرار رمز :
    ایمیل :
    نام اصلی :
    کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
خبرنامه
با وارد کردن ایمیل خود و تایید آن میتوانید هر شب جدیدترین پست های سایت عاشقانه لاو سیب را در ایمیل خود داشته باشید

آمار سايت
  • آمار مطالب
  • کل مطالب : 1112
  • کل نظرات : 337
  • آمار کاربران
  • کل کاربران : 248
  • افراد آنلاين : 3
  • اطلاعات
  • امروز : چهارشنبه 28 شهریور 1397
  • آي پي شما : 54.166.203.17
  • مرورگر شما :
آرشيو سالانه
کانال تلگرام
سایت عاشقانه
فایل سیتی
فروشگاه فایل
ربات چت تلگرام
نیو چنلز
فال حافظ
نظر سنجي
سایت چطوره؟




عاشق
عاشق
گریه هایم بی صداستــ
عشق من بی انتهاستــ
رد پای اشکهایم را بگیر
تا بدانی خانه عاشق کجاستــ...
خآنه تکآنی
خانه تکانی
بـرای خـآنـه تکـآنـی دلـم
امـروز وقتــ خـوبیــ ست
چـه سـختــ است پاکیزه کـردن هـمـه چـیـز
از زدودن خآطـره هآی کهنـه گـرفـتـه
تا شـسـتـن گـرد و غبـآر دلتنـگی...
روی طـآقـچـه هـای تـنـهـآیـی
آه ! ای خـدا! خآنه تکآنـی چـه سختـــ است!!!
تنهـایی
تنهایی
آدمهایی که تنهایی رادوست دارند ..
یک زمانی یک نفر را آنقدر دوست داشتند...
که الان ...نمیتونند یا نمیخواهند هیچ کسی راجایگزین کنند ........
کنآرم که هستی
کنارم که هستی
کنـآرم کــه هستـی
خیـآبـآن هـآ از مآهـیـت مـی افتـنـد
رسـیـدنـی در کـآر نـیـسـت
شآنـه بـه شـآنـه مـقـصـدم قـدم مـیـزنـم
نماد ستاد سازماندهی
logo-samandehi
داستان شب عروسی علی و مریم
  • تعداد بازديد : 106
  • داستان شب عروسی علی و مریم

    داستان گریه دار شب عروسی علی و مریم

    شب عروسیه، آخره شبه،خیلی سر و صدا هست

    میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه

    هر چی منتظر شدن برنگشته،در را هم قفل کرده

    داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه میشه مامان بابای دختره پشت در داد

    میزنند:مریم،دخترم،در را باز کن

    مریم جان سالمی؟آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده

    در رو میشکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا

    کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده

    ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند

    به این صحنه نگاه می کنند.کنار دست مریم یه کاغذ هست

    یه کاغذی که با خون یکی شده.بابای مریم میره جلو
    هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه

    با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره،بازش میکنه و میخونه:

    سلام عزیزم. دارم برات نامه مینویسم

    آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه

    کاش منو تو لباس عروسی میدیدی

    مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟!علی جان دارم میرم

    دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم

    میبینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم

    دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم

    ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم.دارم میرم

    چون قسم خوردم،تو هم خوردی، یادته؟!

    گفتم یا تو یا مرگ،تو هم گفتی،یادته؟! علی تو اینجا نیستی

    من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی

    چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی میدیدی مریمت چطوری

    داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ میکنه

    کاش بودی و میدیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند

    علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت

    حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره میلرزه

    همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره

    روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد،یادته؟!

    روزی که دلامون لرزید،یادته؟!روزای خوب عاشقیمون،یادته؟!

    نقشه های آیندمون،یادته؟! علی من یادمه

    یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم

    پا روی قلب هردومون گذاشتند.یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد

    بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش

    یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت

    که دیگه حق نداری اسمشو بیاری

    یادته اون روز چقدر گریه کردم،تو اشکامو پاک کردی

    و گفتی گریه میکنی چشمات قشنگتر میشه!

    میگفتی که من بخندم.علی حالا بیا ببین چشمام

    به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم

    هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب

    که چشمات تو چشمای من نیافته ولی نمی دونست عشق تو

    تو قلب منه نه تو چشمام. روزی که بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد

    چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود

    که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من

    تو نگاه تو بود نه تو دستات.دارم به قولم عمل میکنم

    هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ

    پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم

    نمیتونم ببینم بجای دستای گرم تو

    دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه

    همین جا تمومش میکنم. واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمیخوام

    وای علی کاش بودی میدیدی رنگ قرمز خون

    با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان!

    عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده

    میخوام ببینمت.دستم میلرزه.طرح چشمات پیشه رومه

    دستمو بگیر. منم باهات میام….

    پدر مریم نامه تو دستشه،کمرش شکست

    بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و گریه میکنه

    سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش

    بگه چه خاکی تو سرش شده که توی چهارچوب در یه قامت آشنا میبینه آره پدر علی بود،اونم یه نامه تودستشه،چشماش قرمزه

    صورتش با اشک یکی شده بود.نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد

    نگاهی که خیلی حرفها توش بود. هر دو سکوت کردند

    و بهم نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود

    پدر علی هم اومده بود نامه ی پسرشو برسونه بدست مریم

    اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود

    حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق علی و مریم بسته شده

    حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد

    دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت!

    مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی

    که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنند…

    نظرات
  • به نظرات و درخواست های شما اهمیت می دهیم مطمئن باشید !
  • hadise میگه :
    قبلا خونده بودم
    فقط میتونم بگم......

    نام
    ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
    وبسایت
    :) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
    نظر خصوصی
    مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
    کد امنیتیرفرش کد امنیتی