close
تبلیغات در اینترنت
داستان واقعی تقاص


درحال بارگذاری ....
سایت عاشقانه لاو سیب

به سایت عاشقانه لاو سیب خوش آمدید!
با عضویت در سایت عاشقانه لاو سیب میتوانید در انجمن عاشقانه تاپیک ارسال کنید و از
پنل کاربریبرای خود امضا و آواتار ایجاد کنید. با ارسال تاپیک های مفید در انجمن عاشقانه میتوانید مقام های مدیریت ، پلیس ، ناظم و.. را بدست آورید. و..

پس همین الان به جمع 202 کاربر سایت عاشقانه لاو سیب بپیوندید!

  • نام کاربری :
    رمز عبور :
    تکرار رمز :
    ایمیل :
    نام اصلی :
    کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
خبرنامه
با وارد کردن ایمیل خود و تایید آن میتوانید هر شب جدیدترین پست های سایت عاشقانه لاو سیب را در ایمیل خود داشته باشید

آمار سايت
  • آمار مطالب
  • کل مطالب : 1112
  • کل نظرات : 337
  • آمار کاربران
  • کل کاربران : 202
  • افراد آنلاين : 5
  • اطلاعات
  • امروز : جمعه 28 مهر 1396
  • آي پي شما : 54.81.79.128
  • مرورگر شما :
آرشيو سالانه
کانال تلگرام
سایت عاشقانه
آرشیو وبلاگ های ایرانی
دانلود رمان عاشقانه
ساخت وبلاگ
سفارش تبلیغات
نیو چنلز
فال حافظ
نظر سنجي
سایت چطوره؟




عاشق
عاشق
گریه هایم بی صداستــ
عشق من بی انتهاستــ
رد پای اشکهایم را بگیر
تا بدانی خانه عاشق کجاستــ...
خآنه تکآنی
خانه تکانی
بـرای خـآنـه تکـآنـی دلـم
امـروز وقتــ خـوبیــ ست
چـه سـختــ است پاکیزه کـردن هـمـه چـیـز
از زدودن خآطـره هآی کهنـه گـرفـتـه
تا شـسـتـن گـرد و غبـآر دلتنـگی...
روی طـآقـچـه هـای تـنـهـآیـی
آه ! ای خـدا! خآنه تکآنـی چـه سختـــ است!!!
تنهـایی
تنهایی
آدمهایی که تنهایی رادوست دارند ..
یک زمانی یک نفر را آنقدر دوست داشتند...
که الان ...نمیتونند یا نمیخواهند هیچ کسی راجایگزین کنند ........
کنآرم که هستی
کنارم که هستی
کنـآرم کــه هستـی
خیـآبـآن هـآ از مآهـیـت مـی افتـنـد
رسـیـدنـی در کـآر نـیـسـت
شآنـه بـه شـآنـه مـقـصـدم قـدم مـیـزنـم
نماد ستاد سازماندهی
logo-samandehi
داستان واقعی تقاص
  • تعداد بازديد : 45
  • داستان واقعی تقاص

    داستان واقعی تقاص

    دو ماه میشد که با یه پسر نامزد بودم

    منو تو امامزاده دیده بود

    شب که من طبق معمول داشتم شیطونی میکردم

    دیدم یکی داره نگام میکنه اهمیت ندادم .

    دیدم میاد دوروبرم و خیلی نگام میکنه و میخنده

    خلاصه من اهمیت ندادم و رفتم پیش خونوادم نشستم

    موقع رفتم به خونه با موتور تریل انداخت دنبال ماشینمون

    و دنبالمون تا خونمون اومد که ادرس رو یاد بگیره

    از اون به بعد هروقت بیرون میرفتیم میدیدمش که تو کوچمون میچرخه

    تا اینکه یه روز مامانش تماس گرفت که میخوان بیان خاستگاری ...

    من سوم راهنمایی بودم و این سومین خاستگار بود

    من تک دختر بودمو مامانم عجله ی زیادی واسه ازدواج من داشت

    بهروز از خونواده ی پولداری بود برا همین مامانم قبول کرد

    ولی بابام همچنان میگفت من بچه ام

    خب واقعا هم بچه بودم

    ولی من عاشق بهروز شده بودم خیلی منو دوس داشت

    دیگه هرشب با خونواده ها میرفتیم میگشتیم

    خیلی خوب بود تا اینکه بحث رسمی کردن نامزدی اومد وسط

    و پدرم گفت چون بهروز خونه و کار و ماشین داره

    پس فقط میمونه سربازی...

    قرار شد بهروز بره سربازی و مرخصی اول که گرفت

    ما نامزدیمونو رسمی کنیم

    طول این دوماه بهروز همش تماس میگرفت

    بعد از دوران آموزشی بهروز افتاد تهران

    دلتنگش بودم اما راهی نبود باید میرفت

    خب صبرکردم و منتظر بودم که برگرده اما تماس هاش کم شد

    و منم بخاطر پدرم نمیتونستم تماس بگیرم.

    دوماه گذشت و خبری از بهروز نشد!

    برای همین سراغشو از دختر خالش گرفتم

    مادر و پدرشم جواب درستی بهم نمیدادن

    دختر خالش گفت بهروز عاشق یه دختر تهرانی شده و قراره ازدواج کنه

    دنیا رو سرم خراب شد...!!! آرزو هام همه نابود شد

    باهاش تماس میگرفتم و گریه میکردم اونم بهم بد و بیراه میگفت

    تااینکه خودکشی کردم خبربه گوشش رسید و به من گفت بیا ببینمت

    وقتی رفتم با زنش اومده بود و باز افسردگی من شدت گرفت

    میدیدمش بیهوش میشدم و این دست خودم نبود

    درسم اُفت کرده بود داغون بودم

    همش باهاش تماس میگرفتم و اونم فحش میداد

    تا اینکه نفرینش کردم و...

    یه هفته نشد گفتن تصادف کرده و تو بیمارستانه

    من نبخشیدمش... پیغام فرستاد منو حلال کن .

    ولی حاضر نشدم ببخشمش

    بعد از چند وقت خبر رسید که خانمش مشکل داشته . . .

    باهام تماس میگرفت که میخوام طلاقش بدم بیام خاستگاری تو

    اما این بار نوبت فحش دادن من بود .

    هنوزم که هنوزه حاضر نشدم ببخشمش

    شاید تقاص کارایی که در حقم کرده بود رو پس داده... شايد!!!

    نظرات
  • به نظرات و درخواست های شما اهمیت می دهیم مطمئن باشید !
  • hadise میگه :
    هی ....
    کارست رو کرد

    نام
    ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
    وبسایت
    :) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
    نظر خصوصی
    مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
    کد امنیتی