دانلود رمان زندگی عروسکی برای کامپیوتر و موبایل

به سایت عاشقانه لاو سیب خوش اومدی
اگه مطالب سایت مورد پسندت بود لطفا از گوشه سمت چپ پایین به سایت امتیاز بده
به جمع کاربران سایت عاشقانه لاو سیب بپیوندید! عضویت در سایت
امیدوارم لحظات خوشی رو در سایت عاشقانه لاو سیب سپری کنی
این پنجره برای اعضای سایت نمایش داده نمیشود!

درحال بارگذاری ....
سایت عاشقانه لاو سیب

به سایت عاشقانه لاو سیب خوش آمدید!
با عضویت در سایت عاشقانه لاو سیب میتوانید در انجمن عاشقانه تاپیک ارسال کنید و از
پنل کاربریبرای خود امضا و آواتار ایجاد کنید. با ارسال تاپیک های مفید در انجمن عاشقانه میتوانید مقام های مدیریت ، پلیس ، ناظم و.. را بدست آورید. و..

پس همین الان به جمع 161 کاربر سایت عاشقانه لاو سیب بپیوندید!

  • نام کاربری :
    رمز عبور :
    تکرار رمز :
    ایمیل :
    نام اصلی :
    کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
خبرنامه
با وارد کردن ایمیل خود و تایید آن میتوانید هر شب جدیدترین پست های سایت عاشقانه لاو سیب را در ایمیل خود داشته باشید

آمار سايت
  • آمار مطالب
  • کل مطالب : 1102
  • کل نظرات : 331
  • آمار کاربران
  • کل کاربران : 161
  • افراد آنلاين : 12
  • اطلاعات
  • امروز : جمعه 12 آذر 1395
  • آي پي شما : 54.166.66.57
  • مرورگر شما :
آرشيو سالانه
معرفی کانال تلگرام
سایت عاشقانه
سفارش تبلیغات
نیو چنلز
فال حافظ
نظر سنجي
سایت چطوره؟




عاشق
عاشق
گریه هایم بی صداستــ
عشق من بی انتهاستــ
رد پای اشکهایم را بگیر
تا بدانی خانه عاشق کجاستــ...
خآنه تکآنی
خانه تکانی
بـرای خـآنـه تکـآنـی دلـم
امـروز وقتــ خـوبیــ ست
چـه سـختــ است پاکیزه کـردن هـمـه چـیـز
از زدودن خآطـره هآی کهنـه گـرفـتـه
تا شـسـتـن گـرد و غبـآر دلتنـگی...
روی طـآقـچـه هـای تـنـهـآیـی
آه ! ای خـدا! خآنه تکآنـی چـه سختـــ است!!!
تنهـایی
تنهایی
آدمهایی که تنهایی رادوست دارند ..
یک زمانی یک نفر را آنقدر دوست داشتند...
که الان ...نمیتونند یا نمیخواهند هیچ کسی راجایگزین کنند ........
کنآرم که هستی
کنارم که هستی
کنـآرم کــه هستـی
خیـآبـآن هـآ از مآهـیـت مـی افتـنـد
رسـیـدنـی در کـآر نـیـسـت
شآنـه بـه شـآنـه مـقـصـدم قـدم مـیـزنـم
نماد ستاد سازماندهی
logo-samandehi
دانلود رمان زندگی عروسکی برای کامپیوتر و موبایل
  • تعداد بازديد : 306
  • دانلود رمان زندگی عروسکی برای کامپیوتر و موبایل

    قسمتی از رمان زندگی عروسکی:

    گوشه تاج تخت چمباته زده و خودم را در آغوش گرفته بودم و با چشمانی خالی از هر حس ، روی تخت اتاقم به هوای صاف بیرون نگاه می کردم. سردم بود اما نه از سرمای هوا، از سرمای روزهام، از سرمایی که توی قلب و روحم حس می کردم. چند وقت بود که زندانیم کرده بود. یک روز … دو روز … سه روز …سه ماه… آن لحظه به خاطر نمی آوردم. نگاهم به ساعت بود. نزدیک شش بود. و او الان می آمد.
    نگاهم به ظرف غذا که دست نخورده گوشه اتاق بود، افتاد. گرسنه ام بود؟ نه اصلا! حتی یه ذره اما مجبور به خوردن بودم.
    دو تا قاشق خوردم. با چرخش کلید ، قاشق از دستم افتاد. نگاهم را بالا کشیدم و نگاهش کردم. نمیدانم در نگاهم چه دید که اخم کرد و اخمش لرزی را به تنم انداخت. چون این اخم نشانه شکنجه دیگر بود. با قدم های بلند به سمتم آمد و مقابل من روی زانوهایش نشست. سرم را پایین انداختم و نگاهم را دزدیدم. می ترسیدم. وحشت داشتم اما او متنفر از لرزش تنم بود و من در تلاش برای کنترل این لرزش.
    - نگام کن
    نگاهش کردم. می خواستم کوچک ترین بهانه ای دستش ندهم که باعث لمس تنم شود. ترس را از نگاهم خواند که پوزخندی روی لبش نشست. بازویم را محکم کشید و گفت:برو حموم
    مطیعانه سری تکان دادم و بی حرف به سمت حمام رفتم. لباس هایم را از تنم در اورد و من چشمانم را بستم.
    از حس انزجار چشمانم را بسته بودم و گذاشتم من عروسک کوکی را بشوید. با همان چشم های بسته هم میتوانستم لبخند کثیفش را حس کنم. بالاخره این حمام کذایی هم تمام شد و من محتویات معده ام را در گلویم نگه داشتم. داشت حالم از خودم به هم می خورد. از این ضعف و ترس. از این عروسک کوکی بودن.
    به دلخواه خودش لباس تنم کرد و مجبورم کرد بقیه غذایم را بخورم. این مرد به تمام معنا بیمار بود و من را هم بیمار کرد.
    - نمیخوای حرف بزنی؟
    نگاهش کردم:چی بگم؟
    در سکوت نگاهم کرد و گفت:میخوای بیای بیرون؟
    - هوم؟
    به چشماش نگاه کردم تا شاید بفهمم چه در ذهنش میگذرد اما هیچی نفهمیدم. هر جواب یک واکنشی در پی داشت. واکنشی که یک ترس را در دلم می نشاند.
    - میتونم؟
    لبخند نشست روی لبش. انگار جوابم راضیش کرد!
    - انگار عقلت اومده سرجاش
    سرم را پایین انداختم که ادامه داد: بچه مرده … اونم به خاطر بی عرضگی خودت بود … تقصیر من نبود
    دلم زیر و رو میشد و به سختی جلوی خودم رو گرفتم که رویش بالا نیاورم.
    - فهمیدم
    چقدر سخت بود تا همین یک کلمه از دهانم خارج شود.دستم را میان دستش گرفت و گفت: میتونی بیای بیرون

    متاسفانه به دلیل بسته شدن سایت 98تیا لینک دانلود حذف شد!

    نظرات
  • به نظرات و درخواست های شما اهمیت می دهیم مطمئن باشید !
  • کیهان میگه :
    بسیار زیبا
    محمد میگه :
    سلام@خسته نباشی معلومه خیلی زحمت کشیدی امیدوارم موفق باشین...یا حق
    سوها میگه :
    سلام گلم واقعا سخته فقط سایه اون فرد پیشش باشه ولی چ سود و 100حیف ک خودش نیست
    آآآآآآآآآاای دنیای بهاری من

    نام
    ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
    وبسایت
    :) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
    نظر خصوصی
    مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
    کد امنیتی