دانلود رمان عاشقانه اشک عشق-قسمت 1

به سایت عاشقانه لاو سیب خوش اومدی
اگه مطالب سایت مورد پسندت بود لطفا از گوشه سمت چپ پایین به سایت امتیاز بده
به جمع کاربران سایت عاشقانه لاو سیب بپیوندید! عضویت در سایت
امیدوارم لحظات خوشی رو در سایت عاشقانه لاو سیب سپری کنی
این پنجره برای اعضای سایت نمایش داده نمیشود!

درحال بارگذاری ....
سایت عاشقانه لاو سیب

به سایت عاشقانه لاو سیب خوش آمدید!
با عضویت در سایت عاشقانه لاو سیب میتوانید در انجمن عاشقانه تاپیک ارسال کنید و از
پنل کاربریبرای خود امضا و آواتار ایجاد کنید. با ارسال تاپیک های مفید در انجمن عاشقانه میتوانید مقام های مدیریت ، پلیس ، ناظم و.. را بدست آورید. و..

پس همین الان به جمع 161 کاربر سایت عاشقانه لاو سیب بپیوندید!

  • نام کاربری :
    رمز عبور :
    تکرار رمز :
    ایمیل :
    نام اصلی :
    کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
خبرنامه
با وارد کردن ایمیل خود و تایید آن میتوانید هر شب جدیدترین پست های سایت عاشقانه لاو سیب را در ایمیل خود داشته باشید

آمار سايت
  • آمار مطالب
  • کل مطالب : 1102
  • کل نظرات : 331
  • آمار کاربران
  • کل کاربران : 161
  • افراد آنلاين : 12
  • اطلاعات
  • امروز : جمعه 12 آذر 1395
  • آي پي شما : 54.166.66.57
  • مرورگر شما :
آرشيو سالانه
معرفی کانال تلگرام
سایت عاشقانه
سفارش تبلیغات
نیو چنلز
فال حافظ
نظر سنجي
سایت چطوره؟




عاشق
عاشق
گریه هایم بی صداستــ
عشق من بی انتهاستــ
رد پای اشکهایم را بگیر
تا بدانی خانه عاشق کجاستــ...
خآنه تکآنی
خانه تکانی
بـرای خـآنـه تکـآنـی دلـم
امـروز وقتــ خـوبیــ ست
چـه سـختــ است پاکیزه کـردن هـمـه چـیـز
از زدودن خآطـره هآی کهنـه گـرفـتـه
تا شـسـتـن گـرد و غبـآر دلتنـگی...
روی طـآقـچـه هـای تـنـهـآیـی
آه ! ای خـدا! خآنه تکآنـی چـه سختـــ است!!!
تنهـایی
تنهایی
آدمهایی که تنهایی رادوست دارند ..
یک زمانی یک نفر را آنقدر دوست داشتند...
که الان ...نمیتونند یا نمیخواهند هیچ کسی راجایگزین کنند ........
کنآرم که هستی
کنارم که هستی
کنـآرم کــه هستـی
خیـآبـآن هـآ از مآهـیـت مـی افتـنـد
رسـیـدنـی در کـآر نـیـسـت
شآنـه بـه شـآنـه مـقـصـدم قـدم مـیـزنـم
نماد ستاد سازماندهی
logo-samandehi
دانلود رمان عاشقانه اشک عشق-قسمت 1
  • تعداد بازديد : 139
  • دانلود رمان عاشقانه اشک عشق-قسمت 1

    رمان عاشقانه اشک عشق-قسمت 1

    تمام روز را در آئینه گریه میکردم

    بهار پنجره ام را

    به وهم سبز درختان سپرده بود

    تنم به پیلهء تنهائیم نمیگنجید

    و بوی تاج کاغذیم

    فضای آن قلمرو بی آفتاب را

    آلوده کرده بود

    نمیتوانستم ، دیگر نمیتوانستم

    صدای کوچه ، صدای پرنده ها

    صدای گمشدن توپهای ماهوتی

    و هایهوی گریزان کودکان

    و رقص بادکنک ها

    که چون حبابهای کف صابون

    در انتهای ساقه ای از نخ صعود میکردند

    و باد ، باد که گوئی

    در عمق گودترین لحظه های تیرهء همخوابگی نفس میزد

    حصار قلعهء خاموش اعتماد مرا

    فشار میدادند

    و از شکافهای کهنه ، دلم را بنام میخواندند




    تمام روز نگاه من

    به چشمهای زندگیم خیره گشته بود

    به آن دو چشم مضطرب ترسان

    که از نگاه ثابت من میگریختند

    و چون دروغگویان

    به انزوای بی خطر پناه میآورند




    کدام قله کدام اوج ؟

    مگر تمامی این راههای پیچاپیچ

    در آن دهان سرد مکنده

    به نقطهء تلاقی و پایان نمیرسند ؟

    به من چه دادید ، ای واژه های ساده فریب

    و ای ریاضت اندامها و خواهش ها ؟

    اگر گلی به گیسوی خود میزدم

    از این تقلب ، از این تاج کاغذین

    که بر فراز سرم بو گرفته است ، فریبنده تر نبود ؟




    چگونه روح بیابان مرا گرفت

    و سحر ماه ز ایمان گله دورم کرد !

    چگونه ناتمامی قلبم بزرگ شد

    و هیچ نیمه ای این نیمه را تمام نکرد !

    چگونه ایستادم و دیدم

    زمین به زیر دو پایم ز تکیه گاه تهی میشود

    و گرمی تن جفتم

    به انتظار پوچ تنم ره نمیبرد !




    کدام قله کدام اوج ؟

    مرا پناه دهید ای چراغ های مشوش

    ای خانه های روشن شکاک

    که جامه های شسته در آغوش دودهای معطر

    بر بامهای آفتابیتان تاب میخورند


    مرا پناه دهید ای زنان سادهء کامل

    که از ورای پوست ، سر انگشت های نازکتان

    مسیر جنبش کیف آور جنینی را

    دنبال میکند

    و در شکاف گریبانتان همیشه هوا

    به بوی شیر تازه میآمیزد


    کدام قله کدام اوج ؟

    مرا پناه دهید ای اجاقهای پر آتش - ای نعل های

    خوشبختی -

    و ای سرود ظرفهای مسین در سیاهکاری مطبخ

    و ای ترنم دلگیر چرخ خیاطی

    و ای جدال روز و شب فرشها و جاروها

    مرا پناه دهید ای تمام عشق های حریصی

    که میل دردناک بقا بستر تصرفتان را

    به آب جادو

    و قطره های خون تازه میآراید




    تمام روز تمام روز

    رها شده ، رها شده ، چون لاشه ای بر آب

    به سوی سهمناک ترین صخره پیش میرفتم

    به سوی ژرف ترین غارهای دریائی

    و گوشتخوارترین ماهیان

    و مهره های نازک پشتم

    از حس مرگ تیر کشیدند




    نمی توانستم دیگر نمی توانستم

    صدای پایم از انکار راه بر میخاست

    و یأسم از صبوری روحم وسیعتر شده بود

    و آن بهار ، و آن وهم سبز رنگ

    که بر دریچه گذر داشت ، با دلم میگفت

    " نگاه کن

    تو هیچگاه پیش نرفتی

    تو فرو رفتی .
     
     
     
     
     
     

    اشک تنها خاطره ایست که این روزها از تو

    به " یادگار " دارم

    بسم خدایی که عشق را با اشک نوشت.......

    فصل اول............



    همراه حمید سوار بر هواپیما٬لندن را ترک و به سوی کشور مادریم ایران حرکت کردم.دوس داشتم گریه کنم.مهماندار بعد از رسیدن به امورات حمید به من نگاه کرد و امرانه پرسید:

    به چیزی نیاز ندارید؟

    با لبخند سرم را به نشانه نه تکان دادم و مهماندار رفت.

    نمیدونم چرا دوست داشتم کاری کنم ولی میدونستم حمید اصلا از اینکه خلوتشو بهم بزنم بدش میومد.از بی حوصلگی چشمام گرم شد و نفهمیدم دنیا دست کیه و خوابیدم .

    با تکون های عصبی دست حمید بیدار شدم دلم میخواست کرم بریزم ولی اون مدام و یکریز میگفت
    پاشو......پاشو دیگه ....
    وقتش بود یه دفعه چشمامو باز کردمو با داد
    گفتم:

    چیه ؟چی شده ؟ داریم سقوط میکنیم؟

    حمید از دادم جا خورد و رفت تو جاش.فکر کنم اصلا دوس نداشت بقیه فکر کنن من خواهرشم؟!منم دوست نداشتم کسی فکر کنه من داداشم فریزره.دیگه تا وقت پیاده شدن هیچی بهم نگفت.فهمیدم که هواپیما در حال نشستنه کمر بندمو بستم به ایران فکر کردم؟یعنی چه شکلیه؟مینو جونو عمو ارش چجورین؟میدونستم که مامان و خاله مینو دوقلو های یکسانند ولی تصورش واسه من سخته که یکی شبیه مامانمم وجود داره مگه میشه؟ریحانه چه شکلیه؟خوب چرا چرت میگی.........معلومه مثه ادمه دیگه....هر کی ندونه فکر میکنه یا تو فضایی هستی یا اونا شبیه ادمیزاد نیستن!!!!!!!! اووووووووووف ولی نمیدونم این وسط چرا منو حمید واسه محرمو صفر اومدیم پیش خاله مینو که اصلا یه بارم ندیدمش اونم با حال بد مامانم !دلیل این سفر واسم نامفهومه......چون دستور مادر جون .....یعنی دستور بزرگ خاندان صفوی نمیدونم حکمتش تو چیه اصلا حکمتم داره به قول مادر جون تا ببینیم خدا چی میخواد.......

    چمدونارو تحویل گرفتیم به حمید نگا کردم بیبنم میخوایم چه کار کنیم که دیدم داره به من نگاه میکنه.......زل زدم تو چشماشو با حالتی خاص گفتم:

    مگه تا حالا منو نگاه نکردی...اوف خودم میدونم خوشگلم نیاز به تع....

    جمله عصبی ولی زیر لبی حمید حرف و تو دهنم ماسوند :

    اینجا ایرانه نفهم....اون یه تیکه پارچرو رو سرت کن تا کارمون به حراست نکشیده
     

     
     
    و بعد سرشو مثه چی از جلوم انداخت و رفت
    مارو باش با کی پاشدیم اومدیم...
    دستمو بردم به قول حمید به همون یه تیکه پارچه که دستم به هیچی نخورد....فهمیدم افتاده رو شونه هام....خیلی ریلکس مثه اینکه اصلا از سرم نیفتاده سرم کردم...انگار اصلا همچین اتفاقی نیافتاده....جلوم یه شیشه رفلکسی دیدم که تا خواستم برم و خودمو ببینم حمید صدام کرد..راه رفترو برگشتم و پیشش رفتم داشت دنبال کسی میگشت که گفت:

    ببین خاله رو پیدا میکنی؟

    با خنده برگشتم سمتش و گفتم:

    اخه خنگ خدا ما که خاله رو ندیدیم...
    و بعد هرهر خندیدم اما وقتی پوزخند حمید و دیدم خندم و قورت دادم اونم نه گذاشت نه برداشت با تمسخر گفت:

    _احمق

    همینطور که دنبال خاله هم شکل مامانم میگشتم تو دلم گفتم احمق قیافه ی زشتته....
    ولی نه الحق و والنصاف به قول بابام که هر وقت مادوتا رو میدید در گوش مامانم میگفت:
    مینا قدرت خدا رو که قبول داری قدرت مردونگی منو هم قبول داشته باش....ببین چه کردم
    و بعد به ما اشاره میکرد و دو سه تا چیز دیگه هم میگفت.........ولی من تا قبل از اونروزم نمیدونستم اینا دارن چی در گوش هم میگن...منم کنجکاو..... فقط محض کنجکاوی......... موقع حرف زدنشون یه جوری خودمو رسوندم پشتشونو به حرفاشون گوش دادم اما هر چی منتظر بقیه حرفاشون شدم نفهمیدم....تو دلم گفتم بابا اینجاش که تکراری بود بقیش چی شد پ.....
    که دیدیم گوشم در حال کشیده شدنه....وای اون روز با اینکه هیچ وقت شرمنده نمیشدم..شرمنده مامان و بابام شدم اونم فقط تاچند لحظه و بعد عادی شدم..... صدای داد حمید شرمندگی رو از یادم برد به سمتش رفتم زل زدم بهش که گفت:

    داری چه غلطی میکنی؟؟؟؟

    تو دلم گفتم مگه مفتشی خوب معلومه همون غلطی که تو میکنی گفتم:

    صدام کردی اینو ازم بپرسی یعنی نمیدیدی دنبال خاله خوش قولمونم؟از نگاه کنجکاوم معلوم نیست؟؟؟؟؟

    فکر کنم حوصلمو نداشت که گفت:

    اره دیدیم که دنبالشون بودی
    بعد با پوزخند ادامه داد:
    فکر میکنم مشکلی پیش اومده که نیس.....

    ولی یکدفعه برق نگاهش خوشحال شد.حمید گفت:

    اوناهاشن....دیدمشون
    تو دلم گفتم زیارتت قبول..........

    منو با خودش کشید سمته خاله اینا....خاله اینا داشتن با چشم دنبال من میگشتن......حمید از دور داد زد:
    خانوم صفوی خانوم صفوی.........
    این بچه هیچ کارش به ادمیزاد نرفته......همزمان با داد حمید خاله و دختری که همراش بود به اضافه مرد همراشون که یه تسبیح دستش بود به سمتمون برگشتن.....خاله بی نهایت شبیه مامان بود......البته داشتم چرت میگفتم....خوب معلومه شبیهن....واسه منه ندید بدید عجیب بود خب.........خاله با خوش حالی به سمتمون اومد و منو در اغوش کشید.
    دختر همراشم که حدس میزدم دختر خاله ام باشه با خوش حالی منو نگاه میکرد ولی اون مرده که غلط نکنم عمو ارش اصلا بهم نگاهم نکرد فقط خوش اومد گفت و بعدشم به سمت حمید رفت و باهاش دست داد.خاله همچنان سفت بغلم کرده بود که من داشتم جون میدادم تو بغلش شاید میدونست با این بغل کردنش فرار میکنم بیچاره شوهرش..........
    مدام میگفت:

    خوش اومدین..خوش اومدین...وای حنانه ماشاالله چه خانومی شدی واسه خودت عزیزم ...هزار الله اکبر....

    صدای معصومانه دختر خاله ام باعث شد خالم دست از شکوندن استخونام بر داره:

    مامان اجازه میدی ما هم فیض ببریم

    تو دلم گفتم:بله بله من متعلق به همه شمام..تورو خدا سر من دعوا نکنید...به همتون میرسم بفرمایید فیض ببرید...
    دختر خالم که خیلی هم خوشگل بود اومد جلو و با لبخند زیبایی بهم گفت:

    سلام حنانه جان من ریحانه هستم....

    منم یه لبخند ژکوند زدم و گفتم:
    خوشبختم خانومی

    با یه حالت بامزه ای گفت:
    وای تو حرف میزنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

    وای خدا مگه قرار بود من لال باشم؟؟؟؟؟؟خدا جون اینا چی میگن.....
    با تعجب زل زدم بهش که از اونور نگاه مشتاق و خندان حمید و دیدم که نیشش باز بود و داشت به من میخندید
    حتما با خودش میگفت:حرف میزنه؟کاش حرف میزد بیش از حدش حرف میزنه....
    تو دلم یه زهرمار بهش گفتم که متوجه حرف ریحانه شدم...

    _وای بخشید حنانه جان منظورم فارسی بود...خیلی خوش حالم که فارسی بلدی وگرنه ازغصه دق میکردم...

    نفهیدم چی شد؟؟؟ما اینجا غریب بودیم اونوقت این از غصه دق میکرد؟؟؟جلل خالق فکرش به لبم خنده اورد و باعث شد ریحانه هم باز بخنده لبخند حمیدم حس کردم واسه همین دوباه تو دلم بش گفتم زهرمار و بعد به ریحانه خیره شدم
    وای که چقد ناز بود.چشمای درشت قهوه ای....ابرو های پیوندی و بینی قلمی و کوچیک با یه جفت لب معمولی و کشیده که مات بود....با مدل روسری که بسته بود فوق العاده زیبا شده بود...با صداش به خودم اومدم

    _حنانه کجایی.....؟
    _همینجا...
    _مامان میگه میریم خونه...
    نه ترو خدا میخوای میریم خونه ما بی تعارف میگم.....خواستم چمدونمو بیارم که دیدم حمید با اخم دستشو گرفت و کشید.....خدایا همه مریضا رو خودت شفا بده....
    یه لبخند زدم و با ریحانه هم قدم شدم......رفتیم تو پارکینگ و سوار ماشین شدیم و به سمت خونه خاله حرکت کردیم.

    *******
    تهران و ندیده بودم.چرا دروغ نباشه بعضی وقتا مادر جون عکسایی که خاله مینو واسش میفرستاد و نشونم میداد.....گاهی هم تو اینترنت سرچ میکردم.....
    همیشه دوست داشتم ببینم تهران چه شکلیه...
    خب خدارو شکر که ارزو به دل نمردم.....

     

    ساعتی میشه رسیدیم.سوار ماشین که بودیم همه سکوت کرده بودیم جز پخش ماشین که یه مرد میخوند و بقیه اسم حسین تکرار میکردند....
    یاد خودم افتادم که وقتی میخواستم یه جایی برم چه پیاده چه سواره باید موسیقی گوش می دادم اونم با صدای بلند ....
    تو ماشین اینجوری نشسته بودیم....حمید و اقا ارش جلو.....خاله من وسط و ریحانه کنارم پشت صندلی حمید...
    میدیدم که حمید لحظه ای نگاه مشتاقشو از رو ریحانه بر نمیداشت و من نمیدونم ریحانه به جای لبخند یا یه سیلی چرا مثله رقص نور رنگ به رنگ میشد

    گاهی خاله به من و حمید نگاه میکرد و زیر لب یه چیزی میگفت
    حالا فهمیدم!!!!!
    حمید به خاله مینو رفته بود
    هر چی گوش کردم متوجه نشدم فقط همین قدر فهمیدم به زبون خودشون نیس.....
    ریحانه هم مدام دستمو میفشرد......
    کلا خانواده فشاری بودند!!!!!
    خیابونا خیلی جالب و قشنگ بود البته شاید اون منطقه ای که ما بودیم اینجوری بود.
    مدل لباس پوشیدن مردم هم خیلی جالب بود.مثلا یکی موهاش اینقدر بیرون بود که مثله من روسری رو سرش نمی کرد سنگین تر بود یا مثلا یه نفر اینقدر محجبه بود که فقط بینیش از بین اون همه پارچه سیاه معلوم بود ولی خیلی ها هم معمولی بودن تنها وجه اشتراکشون لباس مشکیشون بود که من با خودم گفتم شاید همشون ناراحتی اعصاب دارن.....

    ولی بیشترین چیزی که من خیلی با دیدنشون سرگرم شدم....مکانهایی بود که کنار خیابون تک و توک یافت میشد که یا چایی میدادن یا شیر کاکائو....از همشونم صدای همون نوع اهنگ که تو ماشین بود میومد....
    بالاخره عمو ارش جلو یه در بزرگ ایستاد و با ریموت در و باز کرد و ماشین و برد تو حیاط که چه عرض کنم باغ....
    دم در سه تا گوسفندم دیدم که باعث تعجبم شد .اینقدر تابلو نگاه کردم که ریحانه در گوشم گفت:

    ما هر سال خونمون برا امام حسین مراسم میگیریم.....این گوسفندا هم قراره قربونی شن.............

    داشتم حرف ریحانه رو تو ذهنم یه جوری با قرص هضمش میکردم که ماشین جلوی یه خونه ویلایی بسیار قشنگ نگه داشت....
    ریحانه دستمو کشید و منو بزور از ماشین اورد بیرون گفت

    وای حنانه جونم به خونمون خوش اومدی....

    بالبخند ازش تشکر کردم...خاله رو به من و حمید گفت
    خوش اومدین بریم تو که سرده
    بعد به حرفاش اضافه کرد
    خونه خودتونه....

    عمو ارش چمدون به دست با دست ازادش حمید که داش چمدون سنگین منو بر میداشت رو به سمت خونه هدایتش کرد.
    من و ریحانه پشت سر خاله مینو حرکت کردیم.
    از راهرو که گذاشتیم به سالن رسیدیم
    خشکم زد خونه میشه گفت خالی شده بود.همه در و دیوار رو از سقف تا وسطا پارچه های سیاه پوشونده بود.....واسم عجیب شده بود.....میخواستم از ریحانه بپرسم شما دلتون نمیگیره تو این همه سیاهی...که خودش گفت:

     

    دهه محرم که ما تو خونمون مراسم داریم وسایلای خونرو جمع میکنیم تا مهمونای امام حسین بیانو بشینن وبدون نگاه به زر و زیور خونه گریه کنن و ازش حاجت بخوان...

    بعد از اونم تک تک جاهای خونه رو بهم نشون داد.خونشون دوبلکس بود....طبقه اول نمای معمولی داشت ولی با دو تا پله سالن ها از هم جدا میشد... طبقه پایین ۳ تا سالن داشت و اشپز خونه وسط و روبرویه راهرو بود که میشد از هرسه سالن وارد اشپزخانه شد...دقیقا انتهای دو سالن اخر و چسبیده به اشپز خانه دو راه پله وجود داشت که مسیر رفتن به بالا بود.
    در کل خونه قشنگی بود.۲ تا سرویس بهداشتی هم تو سالن ها وجود داشت.
    در مورد بالا چیزی ندارم که بگم.از پایین قشنگ تر بود.یه سالن که دور تا دورش پنجره های بلند قدی وجود داشت.دور تا دور اتاق راحتی های سفید چیده شده بود و ۴ تا اتاق خوابم وجود داشت......وای وقتی فکرشو میکنم که باید با حمید هم اتاقی شم اعصابم انتن نمیده
    دلم میخواد برم تو اشپزخونشون بخوابم ولی با حمید گنده دماغ هم اتاق نشم.....
    داشتم تو اون اتاقی که قرار بود من و حمید باهم توش باشیم کنجکاوی میکردم.اتاق بزرگ در عین حال قشنگی بود
    یه تلویزیون با سه تا تخت خواب.
    به بابا هم ایمیل دادم که رسیدیم و سلامتیم...بابا هم در جواب گفت

    که سلام برسونیم...مواظب خودمون باشیم.خودش سر فرصت زنگ میزنه و بابت مزاحمتمون معذرت خواهی میکنه....

    حالا بابا یه جوری میگه ما مزاحمیم انگار خونه خاله اینا دو تا اتاق تو در تو ما هم سر بارشیم....
    عمو ارش هم به خاطر افزایش جمعیت تو خونش باید به جای ۲۴ ساعت کار کردن ۲۵ ساعت کار کنه....والا به خدا
    دیدم دلم حموم میخواد واسه همین سری پریدم تو حموم و زدم زیر اواز ......
    صابونو برداشتم و کف درست کردم و صابونو گذاشتم زمین شروع کردم به خوندن همچین با چه چه میخوندم که خودم خندم گرفته بود تو دلم گفتم حنانه بسه میترسم اب بپره تو گلوت یکی از چهره های ماندگار جهان کم شه....همچین

     

     

     

    با این حرفم زدم زیر خنده که صدای زیبام تو گوشم پیچید....حالا حمومم صدارو اکو دار میکنه اصلا نمیدونی چه صفایی داره........
    داشتم همچین واسه خودم بلند بلند میخندیدم که صدای بلند و محکم ضربه دست که پیاپی به در میخورد اینقدر هولم کرد که فکر کردم یکی اومد تو حموم....واسه همین پامو گذاشتم عقب که اشتباهی رفت رو صابون و لیز خوردم.....

    الهی دستات قلم شه
    الهی یه شب بخوابی از خواب بلند نشی
    ایییییی مامان کمرم
    حمید تا دید من صدای خندم قطع شد رفت.از کمر درد داشتم میمردم.معلوم نیست چه کارم داشت.اما از تصورم خنده ام گرفت.من اینقدر ترسیدم که اصلا حواسم نبود در حموم قفله.
    وای خدا جون من چه فکر خنده داری کردم
    کمرمو زیر اب گرم ماساژ دادم.لباس حوله ای رو پوشیدم.تا از حمام اومدم بیرون حمید مثه سگ اقای پتیول پاچم و گرفت و با صدای خفه گفت:

    چیه؟چرا صداتو انداختی سرت....حنانه به جونه مامان بخوای لجم و با این کارات در بیاری بد میبینی
    با پوزخند گفتم:
    مثلا میخوای چه کار کنی؟؟؟؟؟بیا برو بزار باد بیاد...من که میدونم تو کاری نمیکنی فقط قپی میای....

    سرشو به نشونه تاسف تکون داد و از مقابلم دور شد
    لباسامو پوشیدم.یه لباس استین بلند دو تیکه مشکی رنگ که خیلی دوسش داشتم و با یه شلوار ورزشی سورمه ای.جلوی اینه رفتم.بد نبود.
    روزی که میخواستم بیام ایران مامان در مورد طرز فکر خاله مینو و نوع اعتقادشون باهام صحبت کرده بود.بهم گفته بود که باید مواظب رفتارمو کلامم و لباس پوشیدن و خیلی از کارهای دیگم باشم
    منم مواظب بودم دیگه.صدای یه بدبختی به گوشم رسید که میگفت من گشنمه.یه روسری رو مثلا سر کردم که نه جلو موهامو پوشوند نه عقب رو.یعنی اگه از عقب میکشیدم جلوی سرم معلوم بود اگه میکشیدم جلو پشت موهام.واسه همین خیس خیس گزاشتمش تو لباسم که معلوم نشه
    در اتاق باز کردم اومدم بیرون.کسی بیرون نبود.از راه پله سمت چپ رفتم پایین جالب بود هیچ کس پایین هم نبود.بی خیال رفتم تو اشپز خونه کمی اطرافو گشتم.....هیچی جز یه شیشه اب رو میز نبود.
    اه شیکم عزیزم اب که سیر نمیکنه.
    نه من این ریسکو نمیکنم.
    التماس نکن.
    باشه پس هر اتفاقی افتاد تو جوابگو بشرطی که خودت یه جوری هضمش کنیا.....
    درای کابینتا رو به ترتیب باز کردم ولی خاله انگار همه چی داشت جز لیوان...ترسیدم یکی بیاد ببینه دارم تو کابینتا فضولی میکنم واسه همین بقیه کابینتا رو ول کردم و شیشه اب سر کشیدم....تو دلم گفتم فوقش سر شیشه رو میشورم دیگه

     

    داشتم خبر مرگم اب میخوردم که یکی گفت:

    بفرما با دهن
    صداش مثه بختک افتاد رو گلوم و اب پرید تو مری بی صاحاب موندم........
    په چی میخواستی با کجام اب بخورم...اخ خدا چرا این ادما فکر نکرده حرف میزنن اخه چرا؟؟؟؟؟؟اون بدبختم هل کرد و با دو اومد سمتم و دستش و با ضربه های منظم میکوبید رو کمرم به جونه خودم دستش خیلی محکم بود همچین سرفه میکردم انگار سنگ خوردم حالا تو اون هیری ویری یاد این جک افتادم.
    یه بنده خدا شروع میکنه به سرفه کردن داد میزنه به دوستاش میگه نون بیارید نون بیارید اب تو گلوم گیر کرده....
    از زور خنده داشتم منفجر میشدم.سرفمم بند نمییومد.حالا اونم اومده دستشو گذاشته پشتم و هی تق و تق میزنه پشتم منم هی بهش اشاره میکنم خوبم....نزن......خوبم
    حالا مگه اون میفهمه انگار میخ داره میکوبه به دیوار.
    فکر کنم کبود شده بودم موهام خیس بود اونم هی دستش میخورد به خیسی.فکر کنم داشت با خودش میگفت
    این چرا سوراخ شده من میزنم اب ازش پس میزنه بیرون.وای دیگه نمیتونستم نخندم....
    افتادم رو زمین و دو تا سرفه میکردم یه لبخند میزدم....دوتا لبخند میزدم.......اونم خوشش اومده بود هی میزد...اخر سر گفت :
    دو تا نفس عمیق بکش.افرین
    سعی کردم به حرفش گوش کنم
    خوب میمردی به جای اینکه کبودم کنی از اول عین ادم میگفتی نفس عمیق بکشم؟؟؟؟
    وقتی نفسم با خس خس و راحتی اومد بیرون بهش نگاه کردم یه حس خوبی بهم دست داد....نمیدونم چی بود
    چشمای سبزش مثل چشمای من بود منتها مال من معمولی بود ولی مال اون مثله ریحانه بی نهایت درشت بود.انبوه مژه های سیاهش چشمان زیبایش را قاب کرده بود.بینی بسیار معمولی لبانی باریک ومعمولی.
    پوستش به سفیدی برف و موهایی به سیاهی شب
    حنانه مگه داری سفید برفی رو تصور میکنی.....اره میدونم شبیه تعریفای داستان سفید برفیه ولی دروغم کجا بود پسر خوشگلی نبود بیشتر جذاب بود...
    صداش منو به خودم اورد.....

    _خوبی؟

    سرم و مثه این عروسکا که گردنشون فنر داره بالا پایین بردم.......لبخندی زد ولی انگار که برق از تنش عبور کرد سیخ از سر جاش بلند شد وگفت:

    شما کی هستی؟خونه ما چه کار میکنید؟بقیه کجان؟

    با حرص نگاش کردمو تو دلم گفتم نمیخوای بدونی رونالدو اقای گل چه سالی بود؟با دندون قروچه گفتم:

    شما کی هستی؟اصلا اینجا تو این خونه چی کار دارید وقتی کسی خونه نیس؟

    حالا من خودمم مطمئن نبودم کسی هس یا نیس ولی همین جوری گفتم

     

     
    کسی خونه نیست؟؟این امکان نداره.......
    بعد همونجوری که وایستاده بود رفت دم راه پله و فریاد زد:

    مامان.....مامان..ریحانه .........حاجی .حا..

    این علی عطا بود؟؟؟؟؟؟؟باورم نمیشه اون پسر کوچولویی که عکسش تو کیف مادر جونه عکس همچین پسری باشه.بلند شدم که برم بگم صداشون نکنید نیستند که صدای خاله منو سر جام وایستوند.

    _چیه؟چی شده علی؟؟؟چرا داد میزنی مادر؟؟؟
    خاله تو راه پله با چادرو مقنعه ایستاده بود و داشت ما دو نفر و نگاه میکردعلی نفس اسوده ای کشید انگار که من دیو بودم و اونم یه نوبت غذای من بود که تا مامانشو دید اینجوری ارامش گرفت...مرد گنده خجالتم نمیکشه از اون قد و قامتش....
    ااا....... مامان شما خونه اید پس چرا جواب نمیدید؟ریحانه و حاجی کجان؟؟؟؟؟؟؟؟
    وای این چه ۶ ماهه بود..خوب بزار مامانت جوابتو بده....

    _همه تو اتاقاشون دارن نماز میخونن.....حالا تو اونجا چی کار میکنی؟؟
    بعد انگار من و تازه دیده گفت:
    راستی علی جان ایشون دختر خاله مینا هستند!!!!!و حمیدم پسر خالت با حاجی رفتن جایی کار داشتن.
    چشمای علی رنگ اشنا به خودش گرفت و گفت:

    _ببخشید دختر خاله.......من اصلا نمیدونستم شما قراره بیاین خونمون و اینجا رو منور کنید
    تو دلم گفتم تو چیزیم میدونی؟؟؟؟؟؟یه وقت با این همه اطلاعات عمومی رو دست مامانو بابات نمونی؟؟؟
    بعد رو به خاله گفت:

    _با اجازه من میرم حموم مامان خیلی خستم
    و بعد از راه پله بالا رفت و بعد جلو مامانش وایستاد و چادر مامانشو بوسید دوباره از پله ها بالا رفت.صدای خاله نگاهمو از علی جدا کرد

    _خاله چرا اونجا وایستادی؟؟؟؟؟چیزی میخوای...از دهنم در رفت
    _من گشنمه

    بعد خجالت کشیدم اونقدر تو دلم به خودم فحش دادم که دیگه به فحش های بد رسیده بودم.خاله خندید و گفت:

    _ببخشید حنانه جان ما میزبانای خیلی بدی هستیم الان حاجی میاد و ناهار میخوریم...
    تو دلم گفتم وای شوهر دوست بودن تو این خانواده ارثیه.....لابد تا شوهرت نیاد لب به ابم نمیزنی...ولی حرف خاله منو از اشتباه در اورد....
    _حاجی و حمید رفتن از بیرون غذا بگیرن دیگه الاناس که پیداشون شه
    با لب و لوچی اویزون گفتم

    اشکال نداره صبر میکنم تا بیان.....

    خاله سری تکون داد و از پله ها بالا رفت.تو سالن ها هیچ کاناپه ای نبود فقط دو تا صندلی بود که کنار هم گذاشته بودند مثله صندلی عروس داماد ها. دیدم خیلی ضایعه که همینجوری یکاره بشینم اینجا واسه همین بلند شدم و از راهرو گذشتمو وارد باغ شدم.......وای خدا جون چه قدر هوا سرده دستامو دورم قلاب کردم و کفش پوشیدم . رفتم وسط های باغ جای قشنگی بود ولی خوب درختا عریان بودند یاد مامانم افتادم که اگه الان اینجا رو میدید میگفت

    باغبونی کار منه

    و در هیچ شرایط اجازه نمیداد که کسی دست به باغچه خودمون بزنه صدای چرخ ماشین شنیدم به حالت دو به سمت خونه حرکت کردم چون شاید از گشنگی زیاد درختای بی شاخ و برگ و میخوردم......


    فصل دوم.............


    در حالی که سرمو به ریتم اهنگ تکون میدادم با اداهایی که حمید واسم در می اورد نگاه میکردم......دیوونه شده...نمیدونم چرا هار شده هی به من میپره...چشمامو بستم رفتم تو اهنگ کم کم داشت رقصم میومد که دستی هدفونمو کشید ترسیدم سرمو اوردم بالا دیدم
    حمید مثه برق گرفته ها بالا سرم سبز شده با عصبانیت گفتم

    حمید هدفونو بهم بده چرا نمیزاری راحت باشم؟؟؟؟؟؟؟؟چه مشکلی داری اینقدر به پر و پام میپیچی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟با عصبانیت بهم نگاه کرد و گفت:نفهم...نزاشتم بقیشو بگهبا عصبانیت گفتم
    خودتو تو اینه دیدی که نفهمی از سر و روت میباره؟؟؟؟؟؟؟؟؟

    داغ شد مثله سس گوجه فرنگی منفجر شد:

    اره من نفهمم که با تو نفهم تر از خودم اومدم تو این کشور...نفهم منم که میخوام جلو کارای سبک سرانه ترو بگیرم نفهم منم ک...

    رفتم تو حرفش و گفتم:

    بله منم از همون اول گفتم که تو نفهمی لازم به این همه تائید حرفای من نبود بعد با فریاد اضافه کردم
    ولم کن دیگه اخه من مگه میخ دارم انقدر بهم گیر میکنی لعنتی؟؟؟اون از رفتار تو فرودگاهت ...اونم از مدل در زدنت واسه اخطار برا خفه شدنم تو حموم بعدشم سر میز ناهار که تا خواستم بشقاب دوم و بخورم اون دری وری ها رو گفتی اینم از الانت که مثه بختک افتادی رو مخم که سبکسرم...بابا دست از سرم بردار دیوونم کردی ااااااااااه...........
    زیر لبی یه فحش خارجی بهم داد با حالتی اشفته از اتاق رفت بیرون.منم بی خیال اهنگ گوش کردن شدمو رفتم تو فکر ناهار بعد از ظهر
    با دو رفتم تو خونه خواستم از پله ها برم بالا که یاد شیشه اب افتادم همینجوری رو زمین بود اصلا یادم رفته بود که موقع خنده و سرفه گذاشتمش رو زمین...سریع برش داشتم و

     


    رفتم دم ظرف شویی ابارو خالی کردم و سر شیشه ابو شستم......بعد از اینکه ضد عفونی شد پرش کردم و بردم گزاشتم رو اپن که همون موقع عمو ارش با حمید در حالی که کیسه های غذا دستشون بود وارد شدند اگه میتونستم و تازه وارد نبودم به غذا ها حمله میکردم ولی حیف که مهمون بودم و نمیشد این کارو کنم.....سلام کردم عمو ارشم سلام کرد ولی حمید خاک بر سر انگار که من ارث نداشته باباشو قورت داده باشم سلام که نکرد تازه با پر رویی روشم کرد اونور که یعنی من نیستم
    منم رومو کردم این سمت که قامت رشید پسر خاله گراممون رو در حالی که از راه پله میومد پایین مشاهده کردیم....یه لباس استین بلند مشکی پوشیده بود با یه شلوار خونه ای طوسی دمپایی لا انگشتی هم پاش بود تو دلم یه سوت واسش زدم که نه بابا چه تیپی هم داره پدر سوخته از پله ها اومد پایین هم زمان حمید متوجه علی شد و به سمت علی عطا رفت.....مردونه بهم سلام کردن و علی عطا به حمید خوش اومد گفت بعدش پرسید
    حمید جان اقا جون کو؟؟؟؟؟؟؟؟؟حمید هم لبخندی زد و گفت
    گفتن میرن واسه نماز خوندن وضو بگیرن

    علی عطا لبخندی زد و نگاهش به من افتاد به هم زل زده بودیم........نمیدونم چرا دوست داشتم نگاهش کنم بیشتر دوست داشتم به چشمانش نگاه کنم به خودم که امدم دیدم به دیوار زل زدم......اون زودتر نگاهشو از روم برداشت...نگاه کردم ببینم کجا رفته که دیدم داره از شیر اب٬اب میخوره سریع و با صدای بلند گفتم:
    میتونین از شیشه اب بخورین تازه شستمش
    متعجب نگاهم کرد و گفت:باشه
    و بعد به سمت شیشه اب رفت ولیوانش را پر کرد.....صدای خاله از پشت من اومد:
    بچه ها ببخشید شرمنده اگه غذا دیر حاضر شد.....

    حالا همچین میگفت غذا دیر حاضر شده انگار دو ساعت پای گاز بوده....خاله سفره رو داد به علی عطا و علی عطا هم رفت طرف سالن....ریحانه هم با چادر سفید وارد اشپز خانه شد و بشقاب ها و ظرف قاشق و چنگال را برداشت و به سالن برد....حمید هم اومد لیوانا و کیسه های غذا رو برد....دیدم همه دارن کار میکنن فقط من کار نمیکنم رفتم سمت شیشه اب تا ببرمش همین که برش داشتم نمیدونم علی عطا از کجا مثل جن بو داده سر رسید که بهم خوردیم و شیشه اب افتاد زمینو منم خوردم به اپن و علی هم رفت کنار گاز شیشه هم که باصدای مهیب شکست.....حنانه اگه نخوایم تو کار کنی باید کیو ببینیم؟؟؟؟؟خاله هم هل شد ولی با ارامش گفت:

    اشکال نداره........قضا بلا بود.....ولی علی به من نگاه میکرد ......
    بیخیال نگاهش شدم و به خاله گفتم:

    خاله جون میشه جارو رو بدین به من؟؟؟خاله گفت:
    نه حنانه جان مرسی برو نهارتو بخور گشنتم هست!!!!!!!با لبخند گفتم:
    نه اجازه بدید من خودم جمعش کنم.... خاله با لبخند جارو رو بهم داد و گفت:
    باشه پس زحمتش با تو

    بعد جارو رو بهم داد منم شروع کردم به جارو زدن.همینطور که داشتم جارو میزدم دیدم خاله و علی عطا از اشپزخونه رفتن بیرون
    شروع کردم تو دلم بدو بیراه گفتن :
    الهی بمیری که به من خوردی تا من مجبور شم تو رودر بایستی بخوام که اشپز خونه رو جارو کنم اینا رو تو دلم به علی عطا میگفتم بعدشم اینا رو به خودم گفتم:
    حنانه الهی سرطان بگیری...الهی فلج شی دیگه نتونی خود شیرین شی الهی ....

    _بسه دیگه اشپز خونه مثه دسته گل شد بریم نهار بخوریم ریحانه جارو رو ازم گرفت و گذاشت گوشه اشپز خونه و دستمو گرفت و منو کشوند سر سفره تو سالن

     

    همه نشسته بودن سر سفره علی عطا سرشو اورد بالا و نیم نگاهی بهم انداخت و بعد سریع سرشو انداخت پایین
    اختاپوس دیوونه.......
    خیلی گشنم بود بشقاب اولم تموم شد عمو ارش یه الهی شکر گفت و از سر سفره پاشد و رفت دیس برنج داشت بهم چشمک میزد خواستم بردارم که این حمید خاک بر سر شده با یه چشم میرقصید و با یه ابروش بشکن میزد که یعنی زشته زشت قیافته....بیخیال دستمو دراز کردم سمت دیس که حمید گفت:

    حنانه جان بسه زیاد بخوری حالت بد میشه ها؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

    به تو چه دوست دارم اینقدر بخورم تا بیمارستان برم اصلا مگه سهم تورو دارم میخورم
    خاله لبخندی زد و گفت:

    حمید جان بزار راحت باشه شاید گشنشه و هنوز سیر نشده وبعد رو به من گفت:
    بخور خاله نوش جونت....با لبخند گفتم:

    _ممنونم

    تو دلم گفتم قربون خاله فهمیدم بشم اما تا خواستم برنج بکشم دوباره صدای نکره حمید و شنیدم:

    _نه خاله حنانه همین حالا شم زیاد خورده

    وااااااااااااااااااااااای خدا اخه به این چه.....ریحانه و علی عطا داشتند به منو حمید کودن نگاه میکردند با عصبانیت گفتم:

    شما اگه خیلی مشکلی داری میتونی از سر سفره پاشی.......

    ریحانه و علی عطا با یه لبخند که میخواستن مثلا من نبینم از سر سفره بلند شدند و وسایلارو بردند تو اشپزخونه منم عصبی و در حالی که حرص میخوردم خواستم کمک کنم که خاله گفت:

    _ زحمت نکش حنانه جان بچه ها هستند

    بنده خدا خالم چشمش ترسیده بود....فکر کنم با خودش فکر کرده بود اگه تا اخرین روزی که ما اینجاییم بخوام کمکشون کنم و هی ظرف بشکونم یه ظرف سالمم واسش نمیمونه واسه همین بدون هیچ حرفی راه پله رو در پیش گرفتم و اومدم بالا تو اتاقم که بعدش حمید اومد تو اتاق و بقیشم که این کل کل من و حمید پیش اومد...چشمام گرم شد و خوابم برد.




    شب اخر محرم بود تو این ده شب خیلی بهم خوش گذشت....همش با مامان اینا در تماس بودم....امشب شب دهم و به گفته خاله مینو شب شام غریبانه.....تو این ۹ روزه خاله کلی از اداب و رسوم ایران واسم گفت...در مورد امام حسین و مظلومیتش...حجاب و خیلی دیگه از مسائل که شاید من اصلا نمیتونستم درکشون کنم...شب اول از دیدن اون همه ادم از مرد و زن تو خونه خاله جا خوردم اول همه وایستادند نماز خوندند بعد یه پرده خیلی بلند و ضخیم رو جلو یه سالن کشیدن که مردونه به زنونه و بالعکس دید نداشته باشه تو کل مجلس همه ناله میکردند و با گریه از امام حسین یه چیزی میخواستن....ریحانه هم تو این چند وقته همش کار میکنه لب پنجره نشستم و به کسی نگاه میکنم که داره تو حیاط از مهمونا پذیرایی میکنه رو لباسش با گل نوشته بود حسین حنانه بیخیال ببین کی اومده!!!!با نگاه خیره بهش نگاه کردم از شب اولی که اینجا بودم تا همین امشب فقط شبا تو هیئت شرکت میکنه بعدشم میره و تا فردا شبش سر مراسم بر میگرده نمیدونم کجا میره؟؟
    وا خوب به تو چه مگه مامور نیرو انتظامی هستی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    تو همین فکرا بودم که در اتاق باز شد و ریحانه اومد تو و گفت:

    حنانه جان نمییای پایین مهمونا اومدند؟؟؟امشب شب اخر بیشتر از قبل به کمکت نیاز دارم باید کلی شمع روشن کنیم با لبخند دستشو گرفتم و همراهش از پله ها اومدم پایین..
    تعداد کمی از خانومای مجلس که به نوعی دوستای خاله بودند رو میشناختم خانومای مهربون و خوبی بودند.بهشون سلام کردم و رو به ریحانه گفتم:

    _خوب شمعا کوشن؟؟

    ریحانه در حالی که چادرشو سرش میکرد گفت:

    _ بیرون تو ماشین علی عطاس تعدادشونم زیاده باید بیای کمکم

    شالمو رو سرم تنظیم کردم و با ریحانه رفتیم سمت ماشین علی عطا.....ریحانه دستگیره درو کشید ولی در قفل بود با عصبانیت گفت:

    _خوب شد بهش گفتم درو باز بزار که بتونم برشون دارم......کمی اطرافو با چشماش گشت که صدای عمو ارش اومد:

    _ریحانه بابا اینجا چه کار میکنید؟یه سلام زیر لبی کردم که جوابمو داد و به ریحانه نگاه کرد ریحانه هم گفت:

    _هیچی اقا جون علی گفت بیام شمع هارو بردارم ولی در ماشین قفله نمیدونم چه کار کنم؟؟؟عمو ارش گفت:

    _باشه حالا فعلا یکیتون با من بیاید این جعبه دوغ ها رو ببره زنونه
    ریحانه کمی به من نگاه کرد و بعد گفت:

    ـ من میرم ولی تو هم اینجا واینستا برو دنبال علی عطا سوئیچ و بگیر و شمع هارو تا قبل از شروع مراسم بیار تا روشن کنیم.....

    _الان کجا باید برم دنبالش؟؟؟؟؟؟

    _سمت چپ باغ و نشونم داد وگفت:

    _ از این ور بری میبینیش معمولا جلو مردونه وای میسته تا چای بده دست مردم

    سرم و مثله همون عروسکه تکون دادم و رفتم دنبال علی عطا...از دور سه نفر و دیدم که یکیشون در حال پذیرایی از مهمان ها بود یکیشونم داشت تو بقیه لیوانا چای میریخت یکی دیگه شونم داشت با تلفن حرف میزد و جالبیش اینجا بود که اصلا علی عطا اونجا نبود...میترسیدم برم جلو تر حمید منو ببینه باز بگه من سبکسرم و جلو خاله اینا سنگین نیستم خواستم برگردم برم به ریحانه بگم پیداش نکردم که یهو صداش منو از جا پروند:

    _این جا کاری داشتید؟؟؟

    نه اومدم مخفیانه تو رو دید بزنم و واست یواشکی گل بزارم رو طاقچه...اخه مرد حسابی لابد کار داشتم که الان اینجام به چشمای خوشگلش زل زدم و با تته پته گفتم:

    قسمت بعد رمان

    نظرات
  • به نظرات و درخواست های شما اهمیت می دهیم مطمئن باشید !

  • نام
    ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
    وبسایت
    :) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
    نظر خصوصی
    مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
    کد امنیتی