داستان غم انگیز

به سایت عاشقانه لاو سیب خوش اومدی
اگه مطالب سایت مورد پسندت بود لطفا از گوشه سمت چپ پایین به سایت امتیاز بده
به جمع کاربران سایت عاشقانه لاو سیب بپیوندید! عضویت در سایت
امیدوارم لحظات خوشی رو در سایت عاشقانه لاو سیب سپری کنی
این پنجره برای اعضای سایت نمایش داده نمیشود!

درحال بارگذاری ....
سایت عاشقانه لاو سیب

به سایت عاشقانه لاو سیب خوش آمدید!
با عضویت در سایت عاشقانه لاو سیب میتوانید در انجمن عاشقانه تاپیک ارسال کنید و از
پنل کاربریبرای خود امضا و آواتار ایجاد کنید. با ارسال تاپیک های مفید در انجمن عاشقانه میتوانید مقام های مدیریت ، پلیس ، ناظم و.. را بدست آورید. و..

پس همین الان به جمع 162 کاربر سایت عاشقانه لاو سیب بپیوندید!

  • نام کاربری :
    رمز عبور :
    تکرار رمز :
    ایمیل :
    نام اصلی :
    کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
خبرنامه
با وارد کردن ایمیل خود و تایید آن میتوانید هر شب جدیدترین پست های سایت عاشقانه لاو سیب را در ایمیل خود داشته باشید

آمار سايت
  • آمار مطالب
  • کل مطالب : 1102
  • کل نظرات : 331
  • آمار کاربران
  • کل کاربران : 162
  • افراد آنلاين : 2
  • اطلاعات
  • امروز : یکشنبه 21 آذر 1395
  • آي پي شما : 54.197.65.227
  • مرورگر شما :
آرشيو سالانه
معرفی کانال تلگرام
سایت عاشقانه
سفارش تبلیغات
نیو چنلز
فال حافظ
نظر سنجي
سایت چطوره؟




عاشق
عاشق
گریه هایم بی صداستــ
عشق من بی انتهاستــ
رد پای اشکهایم را بگیر
تا بدانی خانه عاشق کجاستــ...
خآنه تکآنی
خانه تکانی
بـرای خـآنـه تکـآنـی دلـم
امـروز وقتــ خـوبیــ ست
چـه سـختــ است پاکیزه کـردن هـمـه چـیـز
از زدودن خآطـره هآی کهنـه گـرفـتـه
تا شـسـتـن گـرد و غبـآر دلتنـگی...
روی طـآقـچـه هـای تـنـهـآیـی
آه ! ای خـدا! خآنه تکآنـی چـه سختـــ است!!!
تنهـایی
تنهایی
آدمهایی که تنهایی رادوست دارند ..
یک زمانی یک نفر را آنقدر دوست داشتند...
که الان ...نمیتونند یا نمیخواهند هیچ کسی راجایگزین کنند ........
کنآرم که هستی
کنارم که هستی
کنـآرم کــه هستـی
خیـآبـآن هـآ از مآهـیـت مـی افتـنـد
رسـیـدنـی در کـآر نـیـسـت
شآنـه بـه شـآنـه مـقـصـدم قـدم مـیـزنـم
نماد ستاد سازماندهی
logo-samandehi
داستان واقعی تقاص
  • تعداد بازديد : 25
  • داستان واقعی تقاص

    داستان واقعی تقاص

    دو ماه میشد که با یه پسر نامزد بودم

    منو تو امامزاده دیده بود

    شب که من طبق معمول داشتم شیطونی میکردم

    دیدم یکی داره نگام میکنه اهمیت ندادم .

    بقیه داستان در ادامه مطلب..

    داستان عاشقانه و گریه دار شوخی بد
  • تعداد بازديد : 17
  • داستان عاشقانه و گریه دار شوخی بد

    داستان غمگین و گریه دار شوخی بد

    ﺩﺧﺘﺮ : ﺑﺮﻭ ﺩﻳﮕﻪ ﻧﻤﻴﺨﻮﺍﻣﺖ ﺩﻳﮕﻪ ﺗﻤﻮﻣﻪ

    ﭘﺴﺮ : ﻋﺸﻘﻢ ﻣﻦ ﺑﺪﻭﻥ ﺗﻮ ﺑﺨﺪﺍ ﻣﻴﻤﻴﺮﻡ ﭼﺮﺍ ﻧﻤﻴﻔﻬﻤﻲ

    ﺩﺧﺘﺮ : ﺩﻳﮕﻪ ﺍﺯﺕ ﺧﺴﺘﻪ ﺷﺪﻡ ﻋﺸﻘﺖ ﺑﺮﺍﻡ ﺗﮑﺮﺍﺭﻱ ﺷﺪﻩ... ﻭ ﺗﻠﻔﻦ ﻗﻄﻊ ﺷﺪ

    بقیه داستان در ادامه مطلب..

    داستان خاطرات از یاد رفته..
  • تعداد بازديد : 15
  • داستان خاطرات از یاد رفته..

    داستان عاشقانه و غمگین خاطرات از یاد رفته

    داستان خاطرات از یاد رفته :

    دختر: می دونی! دلم… برای یک پیاده روی با هم… برای رفتن به مغازه های کتاب فروشی و نگاه کردن کتاب ها… برای بوی کاغذ نو… برای راه رفتن با هم شونه به شونه و دیدن نگاه حسرت بار دیگران… آخه هیچ زنی نیست که مردی مثل مرد من داشته باشه!

    پسر: آره می دونم… می دونم… دل من هم تنگت شده… برای دیدن آسمون زیبای چشمات… برای بستنی های شاتوتی که باهم می خوردیم… برای خونه ای که توی خیالمون ساخته بودیم ومن مرد اون خونه بودم….!

    بقیه داستان در ادامه مطلب..

    داستان غمگین و گریه دار چراغونی سیاه
  • تعداد بازديد : 43
  • داستان غمگین و گریه دار چراغونی سیاه

    داستان غمگین و گریه دار چراغونی سیاه

    دختر: سلام.خوبی؟

    پسر: میشه صدا عشقمو بـــشنوم و بد باشم؟ خعلییی خوبم…تو چطــوری؟

    دختر: منــم خوبم…ببــین من دارم از زندگیــت میرم بیرون واسه همیشــه….

    پسر: سرکــارم گذاشتی باز؟ ابرو جون عشقت اذیتــم نکن….سرکارم،خیلی هم خستم…

    دختر: جـــدی میگم.

    بقیه داستان در ادامه مطلب..

    داستان عاشقانه و غمگین زمان غربت
  • تعداد بازديد : 15
  • داستان عاشقانه و غمگین زمان غربت

    داستان عاشقانه زمان غربت

    وقتی شماره موبایل روی صفحه موبایلم درج شد، کمی تعجب کردم، چرا که پدرم پسرم می دانست من در این ساعت سر کار هستم و معمولا غروب به بعد تلفن می زد که به وقت آن کشور عصر باشد و هم او و عروسم از دانشگاه برگشته باشند و هم من از سر کار برگشته باشم.

    بقیه داستان در ادامه مطلب..

    داستان غمگین وقتی بهت گفتم دوستت دارم
  • تعداد بازديد : 15
  • داستان غمگین وقتی بهت گفتم دوستت دارم

    داستان غمگین و پند آموز وقتی بهت گفتم دوستت دارم.

    وقتی  ۱۵ سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم ،

    صورتت از شرم قرمز شد و سرت رو به زیر انداختی و لبخند زدی

    وقتی که ۲۰ سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم ،

    سرت رو روی شونه هام گذاشتی و دستم رو تو دستات گرفتی

    بقیه داستان در ادامه مطلب..

    داستان احساسی و غمگین جرم دلتنگی
  • تعداد بازديد : 7
  • داستان احساسی و غمگین جرم دلتنگی

    داستان کوتاه جرم دلتنگی

    گلاره برای چندمین بار یواشکی برای مونا شکلکی در آورد و با دوستش شروع به خندیدن کرد.

    مونا یکی از پاهایش را بالا گرفته و گوشه ای از کلاس با بغض ایستاده بود.

    بقیه داستان در ادامه مطلب

    داستان عاشقانه و غمگین قرار آخر
  • تعداد بازديد : 7
  • داستان عاشقانه و غمگین قرار آخر

    داستان عاشقانه قرار آخر

    نشسته بودم رو نیم‌کتِ پارک، کلاغ‌ها را می‌شمردم تا بیاید.

    سنگ می‌انداختم بهشان. می‌پریدند، دورتر می‌نشستند.

    کمی بعد دوباره برمی‌گشتند، جلوم رژه می‌رفتند.

    ساعت از وقتِ قرار گذشت. نیامد. نگران، و عصبی‌ شدم.

    بقیه داستان در ادامه مطلب