close
تبلیغات در اینترنت
داستان

سایت عاشقانه لاو سیب

جدید ترین مطالب
بخش بایگانی

آخرین ارسالی های انجمن

داستان کوتاه می خوام بفهمی چقدر عاشقت بودم ..!

دختر : شنیدم داری ازدواج میکنی . . . مبارکه ! خوشحال شدم شنیدم . . .

پسر : ممنون . . . انشالله قسمت شما !

دختر : می تونم برای آخرین بار یه چیزی ازت بخوام ؟!

پسر : چی می خوای ؟

دختر : اگه یه روز صاحب یه دختر شدی می شه اسم منو روش بذاری؟

پسر : چرا ؟! می خوای هر موقع که نگاش میکنم . . . صداش می کنم . . . درد بکشم ؟!

دختر : نه  . . . !!

آخه دخترا عاشـــــــق باباهاشون می شن ..

می خوام بفهمی چقدر عاشـــــقت بودم . . . !

داستان عاشقانه مادرانه

خانم حمیدی برای دیدن پسرش مسعود ، به محل تحصیل او یعنی لندن آمده بود . او در آنجا متوجه شد که پسرش با یک هم اتاقی دختر بنام ویکی زندگی می کند.

کاری از دست خانم حمیدی بر نمی آمد و از طرفی هم اتاقی مسعود هم خیلی خوشگل بود.

بقیه داستان در ادامه مطلب..

ادامه مطلب

داستان بوی مادر

شنبه 29 خرداد 1395

داستان کوتاه بوی مادر

روز اول سال تحصیلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اولیه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به یک اندازه دوست دارد و فرقى بین آنها قائل نیست.

البته او دروغ می گفت و چنین چیزى امکان نداشت. مخصوصاً این که پسر کوچکى در ردیف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد….

بقیه داستان در ادامه مطلب..

ادامه مطلب

داستان آموزنده زوج متاهل

پس از 11 سال زوجی صاحب فرزند پسری شدند. آن دو عاشق هم بودند و پسرشان را بسیار دوست داشتند. فرزندشان حدوداً دو ساله بود که روزی مرد بطری باز یک دارو را در وسط آشپزخانه مشاهده کرد و چون برای رسیدن به محل کار دیرش شده بود به همسرش گفت که درب بطری را ببندد و آنرا در قفسه قرار دهد. مادر پر مشغله موضوع را به کل فراموش کرد.

بقیه داستان در ادامه مطلب..

ادامه مطلب

داستان زیبا و عاشقانه و پند آموز فرق عشق و ازدواج

شاگردی از استادش پرسید: عشق چست ؟

استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور اما در هنگام عبور از گندم زار، به یاد

داشته باش كه نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی…

شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت.

بقیه داستان در ادامه مطلب..

ادامه مطلب

داستان زن باهوش و زرنگ

یه روز یه زن و مرد ماشینشو تصادف ناجوری میکنه و هر دو ماشین به شدت داغون میشند،

ولی هر دو نفر سالم میمونند . وقتی که از ماشینشون پیاده میشند و صحنه تصادف رو میبینند ،

مرد میگه :

- ببین چیکار کردی خانم ! ماشینم داغون شده !

-آه چه جالب ، شما یه مرد هستید !

-بله ، چطور مگه ؟

بقیه داستان در ادامه مطلب..

ادامه مطلب

داستان کوتاه و غمگین غرور من

یکشنبه 01 فروردين 1395

داستان عاشقانه و غمگین غرور من

باز هم بیخودی قهر کرده بود و من هم از سر لج خودم را بخاطر غرورم به بی خیالی زده بودم !

بعد از چند روز که صبرم به ته رسیده بود طاقت نیاوردم و گوشی را برداشتم تا از دلش در بیارم . . .

بقیه داستان در ادامه مطلب

ادامه مطلب

داستان دوست داشتن واقعی

شنبه 01 اسفند 1394

داستان معنای دوست داشتن واقعی

خانواده بسیار فقیری بودند که در یک مزرعه و یک کلبه کوچک کنار مزرعه کار و زندگی می‌کردند، کلبه آنها نه اتاقی داشت و نه اسباب و اثاثیه ای.

بقیه داستان در ادامه مطلب

ادامه مطلب

داستان غمگین معلم عصبی

شنبه 01 اسفند 1394

داستان معلم عصبی

دفــتـــر را روی مـــیــز کـــوبــیــد و داد زد : ســـــارا ..... !

دخـــتـــرک خـــودش را جــمــع و جـــور کـــرد ، ســـرش را پــایــیــن انــداخــت و خـــودش را تـــا جــلــوی مــیـــز مـعـــلــم کــشــیــد و بــا صـــدای لـــرزان گــفــت : بـلــه خـــانــم؟

بقیه داستان در ادامه مطلب

ادامه مطلب

داستان گریه مرد غریبه

پنجشنبه 29 بهمن 1394

داستان کوتاه گریه مرد غریبه

گریهحسن نامی وارد دهی شد و در مکانی که اهالی ده جمع شده بودند نشست و بنای گریه گذاشت.

سبب گریه‌اش را پرسیدند، گفت: من مردغریبی هستم و شغلی ندارم برای بدبختی خودم گریه می‌کنم،مردم ده او را به شغل کشاورزی گرفتند.

بقیه داستان در ادامه مطلب

ادامه مطلب