داستان عاشقانه

به سایت عاشقانه لاو سیب خوش اومدی
اگه مطالب سایت مورد پسندت بود لطفا از گوشه سمت چپ پایین به سایت امتیاز بده
به جمع کاربران سایت عاشقانه لاو سیب بپیوندید! عضویت در سایت
امیدوارم لحظات خوشی رو در سایت عاشقانه لاو سیب سپری کنی
این پنجره برای اعضای سایت نمایش داده نمیشود!

درحال بارگذاری ....
سایت عاشقانه لاو سیب

به سایت عاشقانه لاو سیب خوش آمدید!
با عضویت در سایت عاشقانه لاو سیب میتوانید در انجمن عاشقانه تاپیک ارسال کنید و از
پنل کاربریبرای خود امضا و آواتار ایجاد کنید. با ارسال تاپیک های مفید در انجمن عاشقانه میتوانید مقام های مدیریت ، پلیس ، ناظم و.. را بدست آورید. و..

پس همین الان به جمع 161 کاربر سایت عاشقانه لاو سیب بپیوندید!

  • نام کاربری :
    رمز عبور :
    تکرار رمز :
    ایمیل :
    نام اصلی :
    کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
خبرنامه
با وارد کردن ایمیل خود و تایید آن میتوانید هر شب جدیدترین پست های سایت عاشقانه لاو سیب را در ایمیل خود داشته باشید

آمار سايت
  • آمار مطالب
  • کل مطالب : 1102
  • کل نظرات : 331
  • آمار کاربران
  • کل کاربران : 161
  • افراد آنلاين : 2
  • اطلاعات
  • امروز : چهارشنبه 17 آذر 1395
  • آي پي شما : 54.211.120.181
  • مرورگر شما :
آرشيو سالانه
معرفی کانال تلگرام
سایت عاشقانه
سفارش تبلیغات
نیو چنلز
فال حافظ
نظر سنجي
سایت چطوره؟




عاشق
عاشق
گریه هایم بی صداستــ
عشق من بی انتهاستــ
رد پای اشکهایم را بگیر
تا بدانی خانه عاشق کجاستــ...
خآنه تکآنی
خانه تکانی
بـرای خـآنـه تکـآنـی دلـم
امـروز وقتــ خـوبیــ ست
چـه سـختــ است پاکیزه کـردن هـمـه چـیـز
از زدودن خآطـره هآی کهنـه گـرفـتـه
تا شـسـتـن گـرد و غبـآر دلتنـگی...
روی طـآقـچـه هـای تـنـهـآیـی
آه ! ای خـدا! خآنه تکآنـی چـه سختـــ است!!!
تنهـایی
تنهایی
آدمهایی که تنهایی رادوست دارند ..
یک زمانی یک نفر را آنقدر دوست داشتند...
که الان ...نمیتونند یا نمیخواهند هیچ کسی راجایگزین کنند ........
کنآرم که هستی
کنارم که هستی
کنـآرم کــه هستـی
خیـآبـآن هـآ از مآهـیـت مـی افتـنـد
رسـیـدنـی در کـآر نـیـسـت
شآنـه بـه شـآنـه مـقـصـدم قـدم مـیـزنـم
نماد ستاد سازماندهی
logo-samandehi
می خوام بفهمی چقدر عاشقت بودم ..!
  • تعداد بازديد : 65
  • می خوام بفهمی چقدر عاشقت بودم ..!

    داستان کوتاه می خوام بفهمی چقدر عاشقت بودم ..!

    دختر : شنیدم داری ازدواج میکنی . . . مبارکه ! خوشحال شدم شنیدم . . .

    پسر : ممنون . . . انشالله قسمت شما !

    دختر : می تونم برای آخرین بار یه چیزی ازت بخوام ؟!

    پسر : چی می خوای ؟

    دختر : اگه یه روز صاحب یه دختر شدی می شه اسم منو روش بذاری؟

    پسر : چرا ؟! می خوای هر موقع که نگاش میکنم . . . صداش می کنم . . . درد بکشم ؟!

    دختر : نه  . . . !!

    آخه دخترا عاشـــــــق باباهاشون می شن ..

    می خوام بفهمی چقدر عاشـــــقت بودم . . . !

    داستان زیبا و عاشقانه رسم عشق
  • تعداد بازديد : 21
  • داستان زیبا و عاشقانه رسم عشق

    داستان عاشقانه رسم عشق

    از هنگامی که خداوند مشغول خلق کردن زن بود، شش روز می گذشت

    فرشته ای ظاهر شد و عرض کرد : چرا این همه وقت صرف این یکی می فرمایید ؟

    خداوند پاسخ داد : دستور کار او را دیده ای ؟

    او باید کاملا” قابل شستشو باشد، اما پلاستیکی نباشد

    بقیه داستان رسم عشق در ادامه مطلب..

    داستان زیبا و عاشقانه مادرانه
  • تعداد بازديد : 23
  • داستان زیبا و عاشقانه مادرانه

    داستان عاشقانه مادرانه

    خانم حمیدی برای دیدن پسرش مسعود ، به محل تحصیل او یعنی لندن آمده بود . او در آنجا متوجه شد که پسرش با یک هم اتاقی دختر بنام ویکی زندگی می کند.

    کاری از دست خانم حمیدی بر نمی آمد و از طرفی هم اتاقی مسعود هم خیلی خوشگل بود.

    بقیه داستان در ادامه مطلب..

    داستان زیبا و عاشقانه قلب
  • تعداد بازديد : 15
  • داستان زیبا و عاشقانه قلب

    داستان عاشقانه قلب

    روزی مرد جوان و بلند بالائی به وسط میدانگاه دهکده رفت و مردم را دعوت به شنیدن نمود . او با صدای رسائی اعلام کرد که : ” صاحب زیباترین قلب دهکده می باشد ” و سپس آنرا به مردم نشان داد .

    اهالی دهکده وقتی قلب او را مشاهده کردند ، دریافتند که گرد و بزرگ وبسیار صاف بوده و با قدرت تمام و بدون نقص میتپد . لذا همگی به اتفاق ، ادعای او را پذیرفتند.

    بقیه داستان در ادامه مطلب..

    داستان جدید عشق و بندگی
  • تعداد بازديد : 15
  • داستان جدید عشق و بندگی

    داستان عاشقانه عشق و بندگی

    جوانی گمنام عاشق دختر پادشاهی شد. رنج این عشق او را بیچاره کرده بود و راهی برای رسیدن به معشوق نمی‌یافت.

    مردی زیرک از ندیمان پادشاه هنگامیکه دلباختگی او را دید و جوان را ساده و خوش قلب یافت، به او گفت: پادشاه اهل معرفت است، اگر احساس کند که تو بنده‌ی مخلص خدا هستی، خودش به سراغ تو خواهد آمد.

    بقیه داستان در ادامه مطلب..

    داستان زیبا و عاشقانه عشق حقیقی
  • تعداد بازديد : 15
  • داستان زیبا و عاشقانه عشق حقیقی

    داستان عاشقانه عشق حقیقی

    ﭘﺪﺭﻡ ﻣﯽ ﮔﻔﺖ:

    ” ﺯﻥ ﺑﺎﯾﺪ ﮔﺴﯿﻮﺍﻥ ﺑﻠﻨﺪ ﻭ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺩﺭﺷﺖ، ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ. “

    ﻭﻟﯽ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﻧﻪ ﻣﻮﯼ ﺑﻠﻨﺪ ﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﻧﻪ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺩﺭﺷﺖ!

    ﻣﺎﺩﺭﻡ ﻣﻌﺘﻘﺪ ﺑﻮﺩ: ” ﯾﮏ ﻣﺮﺩ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺯﯾﺒﺎ ﺑﺎﺷﺪ ﻭ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﺷﺎﯾﺴﺘﻪ ﯼ ﻣﺮﺩﻫﺎ ﻧﯿﺴﺖ

    ﻣﺮﺩ ﻣﻨﺎﺳﺐ ﺁﻥ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﺳﺖ ﻫﺎﯼ ﺯﻣﺨﺖ ﻭ ﮔﻮﻧﻪ ﻫﺎﯾﯽ ﺁﻓﺘﺎﺏ ﺳﻮﺧﺘﻪ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ. “

    بقیه داستان در ادامه مطلب..

    داستان انتقام
  • تعداد بازديد : 17
  • داستان انتقام

    داستان عاشقانه انتقام

    زنگ در را به صدا در آوردند. نادژدا پترونا ، مالک آپارتمانی که محل وقوع داستان ماست ، شتابان از روی کاناپه بلند شد و دوان دوان به طرف در رفت. با خود میگفت: « لابد شوهرم است … »

    بقیه داستان در ادامه مطلب..

    داستان عاشقانه دختر عاشق و فالگیر
  • تعداد بازديد : 23
  • داستان عاشقانه دختر عاشق و فالگیر

    داستان زیبا و عاشقانه دختر فالگیر

    یک روز یک پسر و دختر جوان دست در دست هم از خیابانی عبور میکردند ، جلوی ویترین یک مغازه می ایستند

    .

    دختر : وای چه پالتوی زیبایی !

    پسر : عزیزم بیا بریم تو بپوش ببین دوست داری ؟

    وارد مغازه میشوند ، دختر پالتو را امتحان میکند و بعد از نیم ساعت میگه که خوشش اومده . . .

    پسر : ببخشید قیمت این پالتو چنده ؟

    فروشنده : 360 هزار تومان !

    پسر : باشه میخرمش . . . !

    دختر : آروم میگه ولی تو اینهمه پول رو از کجا میاری؟!

    بقیه داستان در ادامه مطلب..

    داستان زیبا و عاشقانه عشق زرین
  • تعداد بازديد : 17
  • داستان زیبا و عاشقانه عشق زرین

    داستان عاشقانه عشق زرین

    روزي پسري خوش چهره در يكي از شهرهاي آمريكا در حال چت كردن با يك دختر بود، پس از گذشت دو ماه، پسر عالقه بسياري نسبت به او پيدا كرد، اما دختر به او گفت: »ميخواهم رازي را به تو بگويم.

    بقیه داستان در ادامه مطلب..

    داستان خاطرات از یاد رفته..
  • تعداد بازديد : 15
  • داستان خاطرات از یاد رفته..

    داستان عاشقانه و غمگین خاطرات از یاد رفته

    داستان خاطرات از یاد رفته :

    دختر: می دونی! دلم… برای یک پیاده روی با هم… برای رفتن به مغازه های کتاب فروشی و نگاه کردن کتاب ها… برای بوی کاغذ نو… برای راه رفتن با هم شونه به شونه و دیدن نگاه حسرت بار دیگران… آخه هیچ زنی نیست که مردی مثل مرد من داشته باشه!

    پسر: آره می دونم… می دونم… دل من هم تنگت شده… برای دیدن آسمون زیبای چشمات… برای بستنی های شاتوتی که باهم می خوردیم… برای خونه ای که توی خیالمون ساخته بودیم ومن مرد اون خونه بودم….!

    بقیه داستان در ادامه مطلب..